برترینها: به مناسبت این روزها، نوروزِ عزیز، تصمیم گرفتیم گاهی داستانکهایی را اینجا بازنشر کنیم که شاید کمی حال و هوای ذهنتان را عوض کند. داستان "آقای میم" از نفیسه مرشدزاده که در همشهری داستان چاپ شده بود را اینجا گذاشتیم. اگر دِل بدهید، پشیمان نمیشوید.
از هفته پیش که زن آقای میم از خانه رفته، میم راههای زیادی را امتحان کرده تا زنش را برگرداند اما زن پای حرف خودش ایستاده و گفته که به آن زبالهدانی برنمیگردد. میم خسته و سرگردان است. در تلفن آخری، زنش گفته امشب ساعت هفت برای همیشه از این شهر میرود و گفته که همه چیز تمام شده و متاسف است.
میم صدای تلویزیون را میبندد و برای سومین بار در امروز عدد اول شماره مادرزنش را می گیرد. به جمله ای فکر میکند که باید به زن بگوید و برای سومین بار میفهمد که ذهنش خالی است. یادش میآید در سریالهای تلویزیونی مردهای خلافکار زندانی به زنی که آن طرف شیشه نشسته و دماغش را با روسری پاک میکند، می گویند: «این کارا رو برای آرامش تو کردم میخواسم خوشبختت کنم.» میم فکر میکند این جمله برای شروع، خوب است به نظر خودش خرت و پرتهایی که در سالهای زندگی مشترک جمع کرده به قول زنش آشغالها همه به آرامش ربط دارند؛ به خوشبختی ربط دارند.
به نظر خودش حتی همان ده پرچمی که روز آخر دعوا زنش داد میزد و میریخت کف اتاق، به آرامش ربط داشتند. زن جیغ میزد: «پرچم نگه داشتی برا سرِ قبر من؟» میم پرچم ها را از زمین جمع میکرد و سعی میکرد برایش توضیح بدهد: «عزیزم ما یه روز باهم میریم کوه»، «شاید...»، «اصلا شاید همون روز تصمیم بگیریم دیگه کوهنورد حرفهای بشیم»؛ «شاید» نقش مهمی در فکرهای آقای میم دارد ولی کلمه کلیدی میم «آمدیم» است: «اومدیم اون روز که میریم قله رو بزنیم، پرچم فروشی تعطیل بود»، «اومدیم...»
میم هر چه فکر میکند، یادش نمیآید مردهای زندانی بعد این که میگویند این کارها را برای آرامش شما کردم، دیگر چه میگویند. گاهی زنهای فیلم در این مرحله پشت دستشان را میچسبانند زیر گلو: «دیگه به این جام رسیده» که البته زن میم میتواند این را بگوید چون روزنامهها و مجلههایی که میم در خانه روی هم جمع کرده تا نزدیک گردن خودش و زنش رسیدهاند، میم همیشه از این که چنین همسر لاغر و کم حجمی دارد که باعث میشود او بتواند تعداد بیشتری مجله در خانه نگه دارد، خوشحال بود ولی الان احساس میکند جای خالی زن را آرشیو هیچ مجلهای پر نمیکند. میم احساس بیهودگی میکند، زنش برای همیشه دارد میرود و او که برای هر چیزی یدکی نگه میدارد، برای این یکی، هیچ کپی یا زاپاسی ندارد.
میم در فیلمهای سیاه و سفید قدیمی، دیده که مردها یک یادگاری عاشقانه خاک گرفته پیدا میکنند، به زنها نشان میدهند و زنها همه خاطراتشان ناگهان برمیگردد. میم فکر میکند از پس این صحنه برمیآید چون همه رقم یادگاری نگه داشته میتواند فاکتور اولین رستورانی را که با زنش رفتند از انباری بکشد بیرون. دو سه تا خلال دندان هم از روی همان میز آورده که البته الان پیدا کردنشان لابه لای خلال دندانهای اضافی رستورانهای دیگر راحت نیست. شیشه خلالها پشت ستون قوطیهای واکس است که میم از میخهای کج و قلاب پردههای اضافی پر کرده. از ترس زنش که مبادا یک روز وقتی او خانه نیست همه انبار را بریزد توی کوچه، میم قفلهای مختلف به در انبار زده. هر وقت میرسد پشت در، حس پروفسورهای توی فیلمها را دارد که باید رمزهای زیادی وارد کنند تا آزمایشگاه مخفیشان باز شود. انباری را همان روز اول که به این خانه اسباب کشی کردند، دقیق طبقهبندی کرد ولی بعد خیلی زود مجبور شد کف زمین را هم تا ارتفاع چند متر خرت و پرت بچیند.
میم از نردبان بالا میرود تا یادگاری عاشقانه پیدا کند. هول دارد و دستش میان اشیا، میلرزد. تا ساعت هفت وقت زیادی نمانده. تقریبا ناامید شده که یک هویی آن بالا همانی را پیدا میکند که لازم دارد؛ جعبه دگمههای لباسهای زنش. هربار که زنش لباسی را میگذاشت پشت در، میم شبانه میرفت سراغ دگمهها. وقتی مطمئن میشد زن خوابش برده پتو را کنار میزد، با مهارت قاتلهای حرفه ای قیچی مخصوص را که در ساک لباسهای ورزشی جاسازی کرده بود، بیرون میکشید و میرفت تا دگمهها را نجات بدهد. خود لباس را جرات نداشت برگرداند ولی دگمهها را بر میگرداند. کار است دیگر، شاید آدم بچهدار شود. شاید بچه آدمبرفی بسازد. آدمبرفی چشم میخواهد. آمدیم و به خاطر برف شدید هیچ دگمهفروشی مغازهاش را باز نکرده باشد. کدام پدری دلش رضا میشود آدمبرفی بچهاش کور بماند؟
آقای میم بالای نردبان به گریه میافتد. منظره مردی که بالای نردبان گریه میکند صحنه خوبی برای میانه یک فیلم است. بینندهها فکر میکنند به خاطر آدمبرفی کور است ولی بعد که مرد دست میبرد توی شیشه دگمهها و دگمههای صورتی را بیرون میکشد، میفهمند با یک عاشقانه معرکه طرفند و دست زنی را که با او آمدهاند سینما میگیرند. میم دگمه لباسی را که زنش روز خواستگاری پوشیده بود میچسباند به سینه. مطمئن است این صورتیها از هر یادگار دیگری بیشتر اثر میگذارد. زنش لابد فکر میکند میم، فردای خواستگاری لباس صورتی را یواشکی از پشت در خانه پدر زن برداشته و شبهایی که منتظر جواب زن بوده، لباس را میگذاشته کنار تخت و آن قدر نگاهش میکرده تا خوابش ببرد. آقای میم خودش از روی فیلمها فهمیده که زنها بیشتر دوست دارند وقتی که نیستند، «سفر رفتهاند یا قهر کردهاند» یکی برایشان گریه کند تا اینکه یکی پیش رویشان، قربان صدقهشان برود. میم درست نمیداند چرا، شاید زنها جای خالی خودشان را از خودشان بیشتر دوست دارند. آقای میم هیچ وقت سر از کار زنها در نمیآورد. آقای میم به همه مردهایی که بلدند به زنها چیزهایی بگویند که زنها را خوشحال میکند، حسودیاش میشود؛ البته مطمئن نیست چنین مردهایی وجود داشته باشند.
آقای میم میخواهد همان جا روی نردبان از جیب پشتی شلوارش دستمالی بیرون بکشد تا اشک و آب بینیاش را پاک کند که ناگهان تعادلش را از دست میدهد. به اندازه صحنه اوج فیلمهایی که درباره زلزله، انفجار و حوادث غیرمترقبه میسازند خاک و گرد و غبار بلند میشود؛ طوری که نمیشود هنرپیشه اصلی را دید. فقط وقتی خاک و گرد و غبار فرو مینشیند معلوم میشود میم افتاده زمین و نردبان و طبقات فلزی انبار که خوب به دیوار پرچ نشدهاند، افتادهاند روی او. میم حدس میزند که ساق پایش زیر طبقهها گیر کرده ولی نمیتواند نیمخیز شود. چند لحظهای دنیا را تیره و تار میبیند که البته زود میفهمد به خاطر عکس رادیولوژی است که موقع سقوط اشیا از لای پروندههای پزشکی درآمده و افتاده روی چشمهایش. میم همان جا حدس میزند عکس رادیولوژی تصویر ستون فقرات زنش باشد. آقای میم عکس خاک گرفته را میبوسد و جای بوسهاش میان مهره اول و دوم زن را تار میکند.
منظره عجیبی است. آقای میم لابه لای ذخیرههای روز مبادا محبوس شده و کسی هم صدایش را نمیشنود تا به فریادش برسد. درد استخوان پا مرتب بیشتر میشود. میم مطمئن است که ساق پایش شکسته. مطمئن است که دیگر نمیتواند به موقع به زنش برسد و جلوی رفتن او را بگیرد. میم فکر میکند اگر این جا بمیرد میتوانند یک فیلم عبرتآور از سرنوشتش بسازند. زنش را در آن فیلم میبیند که نشسته روی مبل اتاق و رو به دوربین با صورت گرفته میگوید: «میخواست همه چی رو نگه داره.» ولی میم در آن لحظه فقط دلش میخواهد زنش را نگه دارد. دراز کشیده روی زمین، غمگین و خاک گرفته سقف خالی انباری را نگاه میکند.
خودش را میبیند که هن هن کنان، با کمک واکری کهنه که از انبار پیدا کرده دنبال زنش میگردد. شاید ساق پایش با چند جور تکه پارچه از دورههای مختلف زندگیشان بسته شده باشد. اول زنش را پیدا نمیکند ولی بعد درست وقتی که زن دارد سوار میشود که برای همیشه برود، همدیگر را میبینند. میم، دگمهها را میپاشد روی سر زن. زن، دگمههای صورتی را میریزد کف دست و کف دستش را میچسباند روی قلبش: «نمیدونستم رمانتیکی.»
آقای میم محبوس زیر نردبان و طبقات فلزی فکر میکند که آمدیم و زنی گفت: «چه رمانتیکی.» بعد مرد چه جوابی میدهد؟ آقای میم تصمیم میگیرد اگر یکی پیدا شد که نجاتش دهد، زود شروع کند به جمع کردن گفتوگوهای مفید. میم به این نتیجه رسیده که جمله از خرت و پرتهای دیگر بیشتر لازم آدم میشود. آدم باید ببیند کجا ممکن است کارش گیر بیفتد بعد جعبه بردارد، قسمتبندی کند و جملههای مناسب برای آن لحظهها را دانه دانه بریزد در قسمت خودش. آقای میم حالا مطمئن است آدمیزاد برای وقتهایی که با زنش دعوایش میشود باید یک جایی گفتوگو ذخیره کرده باشد. بالاخره یک روز زن آدم در چهارچوب در میایستد و داد میزند: «دیگه تو این آشغالدونی برنمیگردم.» بالاخره آدم مجبور میشود قبل از این که زن در را پشت سرش بکوبد به هم، چیزی بگوید. آمدیم و آن وقت جملههای هیچ فیلمی زود یاد آدم نیامد.